غزلي زيبا از صحبت لاری:
به مراد دل رسی آن سحر،که ز سوز سینه دعا کنی
به خدا که فیض دعا رسد،سحری که رو به خدا کنی
من و های گریستن ،به ره عتــــــــــاب تو زیستن
تو و از کمین نگریستن ،که دگر ز عشوه چها کنی
به کمند ابروی توامان ،بسی آهوان ز تو بی امان
به خدنگ غمزه زمان زمان،چه شکارها که زپا کنی
ز تو ناوک نگهی نشد ،که هلاک بیگنهی نشد
همه حیرتم که گهی نشد که ز یک نشانه خطا کنی
چو وفا نمی کنی ای صنم،به منت جفا زچه گشته کم
چه بناست این زتو کز ستم نه وفا کنی نه جفا کنی
به ره تو صحبت خسته دل به وفا و مهر تو بسته دل
چه شود که سوی شکسته دل گذری برای خدا کنی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ ساعت 20:53 توسط خداداد
|