حكيمي پس از آنكه ميان او و يكي از يارانش ستيزي رفت
به او نوشت ،
اي برادر روزگار زندگي كوتاه تر از آن است كه به
دوري بگذرد.
چند بيتي از بوستان سعدي
خلاف
طريقت بود كاولياء تمنا كنند
از خدا جز
خدا
گر از دوست چشمت به احسان اوست تو در بند خويشي نه در بند دوست
ترا تا دهن
هست از حرص
باز نيايد به
گوش دل از
غيب، راز
حكيمي گفت:
آنكه زياد بخورد ،زياد مي گويد.
احمد جامي از نوشتن شرح عشق عاجز است:
خواستم شرح غم دل به قلم بنويسم
آتشي در قلم افتاد كه طومار بسوخت
مولوي:
چون
قلم اندر نوشتن
مي شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
آذري طوسي دواي درد جدايي را چه خوب مي
داند :
چو مستولي شود درد جدايي تن به مردن
ده
دواي اين مرض را هيچ كس جز من نمي داند
حكيمان گفته اند:
آنان كه زود خشنود شوند ،زود نيز به خشم آيند،همچون هيزم
كه زودشعله ور شود و زود به خاموشي گرايد.
اوحدي مراغه اي:
دست حاجت كشيده سر در پيش آمدم بر درت من درويش
مگرم رحمت تو گيرد دست
ورنه اسباب نامرادي
هست
صائب تبريزي علت گريه خود را چنين بيان
مي كند.
طفل مي گريد چو راه خانه را گم كرده است
چون نگريم من كه صاحبخانه را گم كرده ام
غيرت محتشم كاشاني هم در جاي خود قابل
تحسين است.
يك لحظه با تو بودن و با غير ديدنت
با صد هزار سال جدايي برابر است
عطار :
ديد مجــنون
را عزيزي دردنــــاك
در ميان رهگذر مي
بيخت ، خاك
گفت اي مجنون چه مي جويي ا ز اين
گفت ليلي را
همــــــي جويم چنين
گفت ليلي را كجــــــا يابي ز خــاك
كي بود در خــــاك شارع درّ پاك
گفت من مي جويمش هر جا كه هست
بو كه جايي
ناگهش آرم به دست
مولانا:
عشوه هاي
يار بد منيوش هين دام بين
ايمن مرو تو بر
زمين
صد هزار ابليس لاحول آر بين آدما ، ابليس را در مـــــار بين
دم دهد
گويد ترا اي جام دوست تا چو قصابي كشد از دوست پوست
دم
دهد تا پوستت بيرون كشد
واي او كز
دشمنان افيون چشد
سر نهد
بر پاي تو قصاب وار دم دهد تا خونت ريزد زار زار
مير معصوم تسلي :
آنچنان كز صفر گردد رتبهي اعداد بيش
پايهي اين ناكسان، از هيچ بالا رفته است
قرآن كريم:
وَاِن شيء الاّ يسبّحُ بِحَمدهِ وَلكن لا تَفقَهونَ
تَسبيحهُم
و موجودي نيست در عالم جز آنكه ذكرش تسبيح و ستايش
خداوند است
وليكن شما
آنها را فهم نمي كنيد. بني اسراييل آيه:
44
سعدي:
كوه و دريا و درختان همه در تسبيح اند
نه همه مستمعان فهم كنند اين اسرار
مولانا:
جمله ذرات هستي در نهـــــــان با
تو گويانند روزان و شبان
كه سمعيم وبصيريم و هُشيم با شما نا محرمان ما خامشيم
گر شما سوي جمادي مي رويد محرم جان جمادان كي شويد
از
جمادي عالم جانها رويد
غلغل اجـــــــزاي عالم بشنويد
* از بايزيد
نقل است كه گفت:
هر چه هست در
دو قدم حاصل آيد ،كه يكي بر نصيب هاي خود مي نهد
و يكي بر فرمانهاي حق ،آن يك قدم را بر دارد و آن
ديگر بر جاي دارد
مولانا:
خُطوَتيني بود اين ره تا وصال مانده ام در ره ز شستت شصت سال
غزلي از هاتف:
چه شود به چهره
زرد من ،نظري براي خدا كني
كه اگر كني همه درد من، به يكي
نظاره دوا كني
تو شهي و كشور جان ترا ، تو مهي و ملك جهان ترا
زره كرم چه زيـــــــــان ترا ، كه نظره حال گدا كني
تو گر تفقد وگرستم
بود اين عنـــــــــــــايت وآن كرم
همه از تو خوش بود اي صنم چه جفا كني و چه وفا كني
همه جا كشتي مي لاله گون ، ز ايا غ مدعيــــــــــان
دون
شكني پيـــــــــــــــــاله ما كه خون به دل شكسته ما كني
تو كمـــــــــان و
در كمين كه زني به تيرم و من غمين
همه غمم بود از همين كه خدا نكرده خـــــــــــــطا
كني
تو كه ها تف
از درش اين زمان روي از ملا مت
بيكران
قدمي نرفته بكوي
او نظــــــــــــــــر از چه سوي قفا كني
؟
آن کس که بداند و بداند که بداند اسب
شرف از گنبد گردون برهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند بیــدارش نمائید که بس خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند در
جهــل مرکّـــب ابدالدّهر
بماند
امير خسرو دهلوي:
نمیدانم چه منزل بود ،شب جائی
که من بودم
همه سو رقص بسمل بود ، شب جائی که من بودم
پری پیکر نگاری، سرو قدی،
لاله رخساری
سراپا آفت دل بود ،
شب جائی که من
بودم
خدا خود میر مجلس بود و اندر لامکان خسرو
محمد شمع
محفل بود شب جائی که من بودم