فرصت شیراری:
برده است ، که ؟ یاری،چه؟ دل ؛از دست که؟از دست من
خود دادی اش دل؟نی، چه شد بربود چون؟ با مکر و فن
کارش چه باشد؟دلبـــــــری ،دل از کسی برده ؟ بلی
از چند کس؟ از یک جهان ،از چه قبیل ؟از مرد و زن
جان می ستاند چشم او؟آری ، چه گه؟گــــــــــاه نگه
دل می کشاند زلف او ؟ آری ، چگونه ؟چون رسن
تندی کند؟ آری ، کجا؟ هر جا که باشد عــــــاشقی
شور افکند ؟آری ،چه گه؟ هر گه که می گوید سخن
شیرین بوَد لعلش؟ بلی، بوسی تو او را؟ کی توان
در حسرتش چون می کنی؟ جان می کَنم چون کوهکن
در دل چه داری ؟ عقده ها، از چه؟ از آن زلف سیه
هرگز گشاید عقده ات؟ آری چو بگشاید دهن
خواهی کشی او را به بر؟ آری، چه سان؟ همچون قبا
از شوق آن چون می کنی؟ پاره کنم چه؟ پیرهن
فرصت تویی؟ آری منم، ز اهل کجا؟ شیرازی ام
سودا چه داری؟ عاشقی، سودت چه؟ رنج است و محن