غزلي از نظيري نيشابوري
غافل به من رسيد و وفا را بهانه ساخت
افكنده سر به پيش و حيا را بهانه ساخت
آمد به بزم و ديد من تيره روز را
ننشست و رفت و تنگي جا را بهانه ساخت
رفتم به مسجد از پي نظّــــاره رُخش
دستي به رو گرفت و دعا را بهانه ساخت
آلوده بود پنجه اش از خون عاشقان
بستن به دست خويش حيا را بهانه ساخت
زاهد نداشت تاب نگــــــاه پرب رُخان
كُنجي گرفت و ترس خدا را بهانه ساخت
مستانه مي گذشت نظيري به كوي يار
آنجا رسيد و سستي پا را بهانه ساخت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۹ ساعت 18:11 توسط خداداد
|