غزلي از نظيري نيشابوري


غافل به من رسيد و وفا را بهانه ساخت

افكنده سر به پيش و حيا را بهانه ساخت

آمد به بزم و ديد من تيره روز را

ننشست و رفت و تنگي جا را بهانه ساخت

رفتم به مسجد از پي نظّــــاره رُخش

دستي به رو گرفت و دعا را بهانه ساخت

آلوده بود پنجه اش از خون عاشقان

بستن به دست خويش حيا را بهانه ساخت

زاهد نداشت تاب نگــــــاه پرب رُخان

كُنجي گرفت و ترس خدا را بهانه ساخت

مستانه مي گذشت نظيري به كوي يار

آنجا رسيد و سستي پا را بهانه ساخت