گلی از گلستان

مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد .

درویش را مجال انتقام نبود.سنگ را با خود همی داشت تا وقتی که

ملک را بر آن لشکری خشم آمد و او را در قعر چاه کرد.

درویش در آمد و سنگش در سر انداخت.گفتا تو کیستی و مرا این سنگ

چرا زدی؟گفت من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر

 من زدی. گفت: چندین وقت کجا بودی؟ گفت: از جاهت می اندیشیدم.

اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت شمردم.