گلی از گلستان
گلی از گلستان
مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد .
درویش را مجال انتقام نبود.سنگ را با خود همی داشت تا وقتی که
ملک را بر آن لشکری خشم آمد و او را در قعر چاه کرد.
درویش در آمد و سنگش در سر انداخت.گفتا تو کیستی و مرا این سنگ
چرا زدی؟گفت من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر
من زدی. گفت: چندین وقت کجا بودی؟ گفت: از جاهت می اندیشیدم.
اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت شمردم.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 9:49 توسط خداداد
|