(از یاد رفته) غزلی از حزین لاهیجی:
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد ، صیّـاد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیری کزگرد دام زلفت
با صـــد امّیدواری نا شاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامنکشان گذشتی
گو، مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
آواز تیشه امشب از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد ،فرهاد رفته باشد
استادي عشق
آفرین بر عشق کلّ اوستاد صد هزاران ذرّه را داد اتّحاد
همچو خاک مفترق در رهگذر یک سبوشان کرد دست کوزه گر
مولانا
حکایت ادبی:
سیف باخرزی از فضلای شاعران است.شخصی این دو بیت را برای او فرستاد:
ای خردمند ،سیف باخرزی بالله ارتو به ارزنی ارزی
کی تو با آدمی توانی زیست چون ترا گفته اند با خر،زی
و او در جواب نوشت:
ای خردمند طاعت من کن تا کی آخر تو معصیت ورزی
زین سپس عمر با تو سر بکنم چون مرا گفته اند باخر،زی
افكار
آدمی ساخته ی افکار خویش است.فردا همان خواهد شد که امروز اندیشیده است.
مولانا:
ای برادر تو همه اندیشه ای مابقی تو استخوان و ریشه ای